Wednesday, July 11, 2012

لوکس ترین هتل در دل طبیعت!(!!! A Nice Hotel)



لوکس ترین هتل دینا در دل طبیعت!
معماری این هتل توسط Nick Troubetzkoy انجام شده و این هتل کوهی در جزیره St. Lucia در Caribbean واقع شده است که لقب لوکس ترین هتل دنیا را به خود گرفته است.

 زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم 
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-01.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-02.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-03.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-04.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-05.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-06.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-07.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-08.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-09.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-10.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-11.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-12.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-13.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-14.jpg
http://up.persianfun.info/img/90/4/lux-hotel/Jade-Mountain-15.jpg

Tuesday, July 10, 2012

اندیشه هایی نو, پندارهایی نیکو -12











چند جمله زیبا برای لحظه ای فکرکردن




چند جمله زیبا برای لحظه ای فکرکردن





 

 
 
گلواژه های ناب و پرمحتوای زندگی
 

دو چیز را همیشه فراموش كن:
خوبی كه به كسی می كنی

بدی كه كسی به تو می كند
همیشه به یاد داشته باش:
اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار

اگر در سفره ای نشستی شكمت را نگه دار

اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار

اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار
دنیا دو روز است:
یك روز با تو و یك روز علیه تو

روزی كه با توست مغرور مشو

و روزی كه علیه توست مایوس نشو

چرا كه هر دو پایان پذیرند
آموختن را بکار ببند:
به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش ندارد
سه چیز را از هم جدا كن:
عشق، هوس و تقدیر

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

اولی تو را به پاكی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میكنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.
چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند
چگونه از آنها استفاده میكنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

بدان كه قلبت كوچك است پس نمیتوانی تقسیمش كنی
هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكی اش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یكی ندان
چون همه اینها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

همیشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن
آنگاه می بینی كه چگونه قبل از اینكه خودت دست به كار شوی، كارها به خوبی پیش می روند.

از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه برای او غیر ممكن وجود ندارد
و تمام غیر ممكن ها فقط برای کسانیست که
از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند.

یه مرداب برای بدست آوردن یه نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره پس اگرکسی رو دوست داری برای داشتنش حتی شده سالها صبر کن
****************************
  بزرگترین اقیانوس آرام است آرام باش تا بزرگترین باشی 



Saturday, July 7, 2012

اگر هم واقیعت نداشته باشه، آموزنده هست

اگر هم واقیعت نداشته باشه، آموزنده هست


چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها. افراد زيادي اونجا نبودن. 3 نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود. ما غذامون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران. چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد. البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم. 
بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ماها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستن. ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده. خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش. اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم. اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد. 
خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود. اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم. ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف. از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم. دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش به محض اينكه برگشت من رو شناخت. يه ذره رنگ و روش پريد. اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم ماشالله از 2-3 هفته پيش که بچتون به دنيا اومد بزرگم شده. همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم و گفت: داداش او جريان يه دروغ بود. يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم. با هزار خواهش و تمنا گفت: اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم. همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم. البته اونا نميتونستن منو ببينن كه داشتن با خنده با هم صحبت ميكردن. پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم. الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم. پير مرده در جوابش گفت: ببين اومدي نسازيها. قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخوريم و برگرديم خونه. اينم فقط به خاطر اين بود كه حوصلت سر رفته بود. من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم این 18 هزار تومان رو تا سر برج برسونم. 
همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين؟ پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار.   
من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور آب باز بود و داشت هدر ميرفت. تمام  بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم. رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن. بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پيرزنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين. 
ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماها كه ديگه احتياج نداشتيم. گفت داداشمي پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي يه انسان رو تحقير نكنم. اينو گفت و رفت. 
يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم...
 واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد!

نویسنده ؟    ویرایشگر: احمد شماع زاده

Wednesday, July 4, 2012

پابلو نرودا


پابلو نرودا
  به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
ترجمه: احمد شاملو



به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی، وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر برده‏ عادات خود شوی، اگر همیشه از یك راه تكراری بروی، اگر روزمرّگی را تغییر ندهی، اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند، و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند، دوری كنی. تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر هنگامی كه با شغلت‌ شاد نیستی، آن را عوض نكنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی، كه حداقل یك بار در تمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بمیری! شادی را فراموش مكن!

اندیشه هایی نو, پندارهایی نیکو - 11


به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید
یک حکایت آموزنده
پسر بچه ای تند خو در روستایی زندگی میکرد. روزی پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی میشود و کنترلش را از دست میدهد باید یک میخ در حصار بکوبد. روز نخست پسر 37 میخ در حصار کوبید. اما به تدریج تعداد میخ ها در طول روز کم شدند. او دریافت که کنترل کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن آن میخها در حصار است. در نهایت روزی فرا رسید که آن پسر اصلا عصبانی نشد. او با افتخار این موضوع را به اطلاع پدرش رساند و پدر به او گفت باید هر روزی که توانست جلوی خشم خود را بگیرد یکی از میخهای کوبیده شده در حصار را بیرون بکشد. روزها سپری شدند تا اینکه پسر همه میخها را از حصار بیرون آورد. پدر دست او را گرفت و به طرف حصار برد.
"کارت را خوب انجام داری پسرم. اما به سوراخهای حصار نگاه کن. حصار هیچوقت مثل روز اولش نخواهد شد. وقتی موقع عصبانیت چیزی میگویی، حرفهایت مثل این، شکافهایی برجای میگذارند. مهم نیست چند بار عذر خواهی کنی، چون اثر زخم همیشه باقی می ماند."

مراقب حرفهایتان باشید، چون می توانند بسیار آزار دهنده باشند و اثراتشان برای سالها باقی بماند.
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

 
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

 
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

 
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

 
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

Tuesday, July 3, 2012

روزي كـه اميـر كبيـر گـريست

روزي كـه اميـر كبيـر گـريست
اميـر بـا صـداى رسـا گفت:  مسئـول جهلشـان هم مـا هستيـم. 

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد.
در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى نا آگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. بويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود. هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند ،امير بى‌درنگ فرمان داد هر کس که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور میکرد با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سر باز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آبنبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صدوسى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى. حال ، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم بر نمى‌گردد؛ اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد... در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب! من تصور مى‌کردم ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اينچنين هاى‌هاى مى‌گريد. 
سپس ، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست؛ آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش! تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم؛ مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند.

Monday, July 2, 2012

اندیشه هایی نو, پندارهایی نیکو - 10


عده‌ای هستند که همیشه کوشیده اند یک الگوی مشخص بر مردم تحمیل کنند
آنان ماشین می‌خواهند نه انسان
 
آنها می‌خواهند انسانها را همانطور بسازند که شرکت ((فورد)) اتومبیل می‌سازد: روی خط تولید
 
ولی انسانها را روی خط تولید خلق نشده اند.
 
6t7an6csx7suca2t8d4.jpg
 
او هر فردی را منحصر به فرد می‌آفریند
 
kzujoi875tz024d9er4.jpg
 
از باغی می‌گذری و به یک درخت بلند و عظیم برمیخوری
اگر مقایسه کنی: درخت بسیارتنومند و بلند است، ناگهان احساس میکنی خیلی کوچک هستی
اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می‌بری.
درخت تنومند است: 
خوب بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی
و درختان دیگری هم هستند که چندان تنومند و بزرگ نیستند
ولی هیچ‌یک از عقده‌ی حقارت رنج نمی‌برند
 
من هرگز با درختی برخورد نکرده ام که از عقده حقارت یا
از عقده‌ خودبزرگ بینی در رنج باشد
 
ppkjgmiva13j1ofqool6.jpg
حتی بلند‌ترین درختان هم از عقده خودبزرگ بینی رنج نمی‌برند، زیرا مقایسه ای وجود ندارد.
 
occopr9ssc2anjkmcn.jpg
 
انسان مقایسه را خلق می‌کند؛ 
 
و آنگاه دو نتیجه به دست میآید: 
گاهی احساس برتر بودن می‌کنی و گاهی احساس کهتربودن
و امکان احساس کهتری بیش از احساس برتری است،
زیرا میلیون‌ها انسان وجود دارند:
کسی از تو زیباتر است، کسی ازتو بلندقدتر است،
کسی از تو قوی‌تر است، کسی به نظر هوشمندتر از تو می‌رسد
کسی بیشتر از تو دانش گردآوری کرده است،
کسی موفق‌تر است، کسی مشهورتر است،
کسی چنان است و دیگری چنین است.
اگر به مقایسه ادامه بدهی، میلیون‌ها انسان.....
عقده‌ی حقارت بزرگی گردآوری می‌کنی.
ولی این‌ها واقعاٌ وجود ندارد، این‌ها تصورات تو است
 
vi11g7p5qc1jet020l8f.jpg
زندگي شگفت انگيز است

فقط اگربداني که چگونه زندگي کني

كوچك باش و عاشق ...

كه عشق می‌داند

آیین بزرگ كردنت را ...


بگذارعشق خاصیت تو باشد

نه رابطه خاص تو باکسی
 
15gv5hy387xkdf0ps549.jpg
فرقى نمي‌كند

گودال آب كوچكى باشى

يا درياى بيكران

زلال
و پاک كه باشىتصویر آسمان در توست
 
3vggok6i6zczi18uxm5k.jpg
 
چرا که مردم آنچه را که گفته‌ای فراموش خواهند کرد
 
حتا آنچه را که انجام داده‌ای به فراموشی خواهند سپرد

اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده‌اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند

3xx5eh56z26024ajcum3.jpg
دوست داشتن دلیل نمی‌خواهد ولی نمی‌دانم چرا

خیلی‌ها و حتی خیلی‌های دیگر می‌گویند:

این روز‌ها دوست داشتن دلیل می‌خواهد

و پشت یک سلام و لبخندی ساده

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده
می‌گردند
 
krp53kivgti8aq3t4ied.jpg

دیشب

که بغض کرده بودم

باز هم به خودم قول دادم

من
سلام می‌گویم
و
لبخند می‌زنم

و قسم می‌خورم

و می‌دانم 
عشق همین است

به همین ساد گی
 
3okwcghcksj4ffcmxqg.jpg
 

برای همسایه‌ای که نان مرا ربود، نان

برای دوستی که قلب مرا شکست، مهربانی

برای آنکه روح مرا آزرد، بخشایش

و  برای خویشتن خویش
آگاهی و عشق
آرزو دارم
تقدیم به تمام دوستان خوبم

قانون وحش = قانون دین(!!!Animals law)

قانون وحش مي‌گويد: «تنها زماني که گرسنه هستيد بکشيد». 
قانون دین هم همین را میگوید: جانها را خدا بخشیده پس کسی هم جز خداوند نمیتواند حکم کشتن هیچ جانداری را صادر کند؛ جز آنچه خدا گفته: یا جانداری موذی به شما آزار رساند یا جانداری که به نام خدا سر او را ببرید و برای بقاء نسلتان از آن استفاده کنید.
 
عکاس، ميشل دنيس که اين تصاوير شگفت‌انگيز را در سياحت اکتشافي در افريقا - کنيا- گرفته است، گفت از آنچه که ديدم حيرت کردم. او افزود: در صبح روزی اين سه يوزپلنگ را ديديم. به نظر مي رسيد گرسنه نباشند؛  با هم بازي مي‌کردند. در يک نقطه، آنها گروهي از آهوان را ديدند که فرار مي‌کردند. اما يک آهو که جوان بود به اندازه کافي سريع نبود و به راحتي گرفتار اين برادران شد. سپس بدون اينکه به او آسيبي برسانند از انجا دور شدند. جاي تاسف است براي بسیاری از آدم ها!!؟ 

اين صحنه‌هاي فوق‌العاده را در زير ببينيد: