Saturday, December 22, 2012

دفاع از توحید(با نقدی بر زیارت عاشورا)


دفاع از توحید 
با
نقدی بر زیارت عاشورا
نوشته: احمد شماع‌زاده

مقدمه
به هنگام سفر حج، مي‌ديدم كه وهّابي‌ها با كتاب ‹مفاتيح‌الجنان› و بويژه ‹زيارت عاشورا› مخالفند؛ و فكرمي‌كردم به دليل لعن‌هاي موجود در آن است. در يك مورد هم كه به ما ايرانيان گفتند شما مشرك هستيد، حسابي با آنها در افتادم كه كم مانده‌بود با يكديگر گلاويز شويم؛ و نمي‌دانستم چرا به ما مشرك مي‌گويند و تصورم بر اين بود كه ما به زيارت بارگاه امامان مي‌رويم و يا روي مهر سجده‌مي‌كنيم. 
پس از بازگشت، روزي مشغول خواندن زيارت عاشورا(طبق معمول نوع معروفة آن) بودم كه متوجه‌ جمله‌هايي شدم كه در طول زندگي، همواره خوانده‌بودم ولی هیچگاه متوجه بار منفي آنها نشده‌بودم. این جمله ها دو اشکال اساسی دارند که هر دو اشکال به گونه ای است که اگر کسی آگاهانه بیان کند به خداوند شرک ورزیده است. اشکال اول مربوط به نیت قربت و دیگری قائل شدن به نیرویی فوق الهی برای دشمنان خاندان رسالت است:


اشکال اول: قربه الی الله در زیارت عاشورا

اين جمله‌ها علناً خاندان نبوت را در عرض خداوند قرارمي‌دهند: 

يا ابا عبدالله اني اتقرب الي‌الله و الي رسوله و الي فاطمه و الي‌الحسن و اليك بموالاتك و بالبرائه ممن اسس اساس ذلك و بني عليه بنيانه و جري في ظلمه و جوره عليكم و علي اشياعكم برئت الي‌الله و اليكم منهم و اتقرب الي‌الله ثم اليكم بموالاتكم.

بگذريم از اينكه اين جمله‌ها از نظر دستور زبان ايراد دارند؛ زيرا مخاطب امام حسين(ع) است ولي به‌يكباره مخاطبين، خاندان نبوت مي‌شوند، در اين جمله‌ها سه موضوع «تقرب، تولي و تبري» گنجانده‌شده‌است.
ما نماز مي‌خوانيم، روزه مي‌گيريم، حج مي‌رويم، و همه فروع دين را به نيت «قربه الي‌الله» انجام مي‌دهيم؛ كه اگر غير از این باشد عبادتمان باطل است. چگونه است هنگامي‌كه به «تولي و تبري» مي‌رسيم، كه خود نیز جزء فروع دين قرارش‌داده‌ايم، مي‌شود قربه الي‌الله ثم الي غيرالله؟

        از سوي ديگر خداوند در قرآن و نمازهاي‌مان تأكيدمي‌كند كه محمد(ص) و مسيح(ع) و همه بندة خدايند. چرا خداوند ما را وادار مي‌كند كه نه بار در شبانه‌روز در نمازهايمان تكراركنيم كه محمد(ص) بنده و رسول اوست؛ و اول هم بنده را مي‌آورد و پس از آن رسول را؟
براي اينكه مانند بت‌پرستان، خرده‌خرده رسول خدا را جانشين خدا نكنيم. بت‌پرستان از اول نيامدند چيزي بتراشند و بگويند اين خداي ماست و ما آن را مي‌پرستيم؛‌ بلكه چون براي آنان دشوار بود خدايي را كه با چشم سر نمي‌بينند، بپرستند؛ چيزي را سمبل - واسطه و وسیله قراردادند براي ارتباط با خدا، تا او را بهتر عبادت كنند؛ ولي با گذشت زمان و گذر روزگار خرده‌خرده اين سمبل و وسیله ارتباط سرنوشتش آن‌گونه شد كه مي‌دانيم. سرنوشت ما شيعيان نيز دارد همان‌گونه‌ مي‌شود، که در بسیاری گاهها نيز شده‌است.

اگر مي‌خواهيد بدانيد كه گرفتار شرك ‌شده‌ايد يا نه، ببينيد با خواندن اين نوشته چه حالي پيدامي‌كنيد. اگر به شما برخورد و گفتيد «اين لاطائلات چيست؟» بدانيد كه بت‌پرست شده‌ايد و اگر با دقت دنبالة نوشته را خوانديد و پيش خود گفتيد نگارنده مي‌خواهد به اين كلام مولاعلي عمل‌كند كه «قل‌الحق ولو كان عليك»، پس بدانيد كه هنوز موحديد.

ما با خواندن اين زيارت خاندان نبوت را در عرض(در رديف) خداوند قرارمي‌دهيم. چرا؟ چون هنگامي‌كه مي‌گوييم قربه الي‌الله؛ ما عملاً رسول خدا و ائمة اطهار را در طول(در راه رسيدن به) خداوند قرارداده‌ايم(صلوات شعبانيه: اللهم‌اجعله لي شفيعاً مشفعاً و طريقاً اليك مهيعاً) و به همة آنها نيز تقرب ‌جسته‌ايم. به قول مولانا: «چون كه صد آمد نود هم پيش ماست».

بنابراين وقتي كه به صد تقرب ‌مي‌جوييم، از نود، و هشتاد و گذركرده و به «او» يعني صد(نهايت = خدا) مي‌خواهيم نزدیک شويم. و اصولاً تا وقتي كه به خاندان نبوت نزديك نشويم نمي‌توانيم به خدا نزديك شويم؛ ولي هنگامي كه مي‌گوييم قربه الي‌الله و الي رسوله و ، خاندان نبوت را در عرض خداوند قرارداده و شرك‌ورزيده‌ايم.

در اين زيارت براي بار دوم آمده‌است: اول به خدا و سپس به شما تقرب مي‌جويم، هنگامي كه به خداوند تقرب مي‌جوييم، ديگر به پايين‌تر از خداوند معني ندارد كه نزديك‌شويم. هنگامي كه پلة آخر را نشانه رفته‌اي چه نيازي به بازگشت به پله‌هاي پايين‌تر؟ مگر آنكه آنان را از خداوند برتر و بالاتر بداني.
ممكن است عكس قضيه درست باشد: ‹اني اتقرب اليكم ثم الي‌الله› و آنان را وسيلة تقرب قراردهي چنانكه در زيارت روز جمعه مي‌خوانيم: اتقرب الي‌الله تعالي بك و بآل بيتك و انتظر ظهورك و 

جايگاه يكتاپرستان
قرآن كريم چه نيكو به آن عبارت مجعول(اتقرب الي‌الله ثم اليكم) پاسخ گفته‌است: فذلكم‌الله ربّكم‌الحق فماذا بعدالحق الاّالضّلال فانّي تصرفون(يونس: 32)
پس آن است ‹الله› شما، پروردگار شما كه حق است، پس چه چيزي پس از حق و بالاتر از حق وجوددارد جز گمراهي. پس به كجا رهسپاريد؟ (اي ‌ره‌گم‌كردگان).
        طرف اين آيه ما هستيم، به ما مي‌گويد كه با رفتار و گفتار ناشايست و نادانستة خود، كسي يا چيزي را بالاتر از خداوند ندانيم؛ حتي اگر آن، رسول خدا باشد. خداوند مي‌داند كه ما خورشيد و ماه، يا يك تكه چوب يا سنگ را چه در لفظ و چه در عمل، بالاتر از خداوند نمي‌دانيم، پس براي همين‌گونه گمراهي‌ها اين نوع آيات را ناز ل‌كرده‌است.
معلوم مي‌شود ما هنوز معناي بسياري از آنچه را كه مي‌خوانيم، نمي‌دانيم.

از سوي ديگر خداوند به رسول خود در آيات مختلف از جمله آية آخر سورة يونس مي‌فرمايد: «از آنچه به سوي تو وحي مي‌شود پيروي‌كن و پايداري‌كن تا اينكه حكم خدا فرارسد،‌ و او بهترين حكم‌كنندگان است».
        در اين آيه خداوند حتي به پيامبرش كه به او وحي مي‌كند مي‌گويد از وحي پيروي‌كن؛ اگر در شبهه‌ هستي صبركن تا حكم خداوند فرارسد. ولي ما به احكام قرآني كه از سوي بهترين حكم‌كنندگان صادرشده بي‌توجهي‌مي‌كنيم و به دنبال چيزهايي مي‌رويم كه به آنها يقين‌نداريم. خداوند در آيات ديگري نيز مي‌فرمايد:
از زبان يوسف: ان‌الحكم الاّ لله امر الاّتعبدوا الاّ ايّاه ذلك ‌الدين‌القيّم و لكنّ اكثرالنّاس لايعلمون(يوسف: 40)
از زبان يعقوب پدر يوسف: وما اغني عنكم منّ‌ الله من شيء ان‌الحكم الاّ لله عليه توكلت و عليه فليتوكّل‌المتوكّلون(يوسف: 67)

در آية اول يوسف به هم‌بندان خود كه مشرك نبوده‌اند، مي‌گويد: ‹حكم، تنها از آن خداست،‌ خداوند فرموده هيچكس را جز او نپرستيد. ديني پايدار است كه برپاية توحيد خالص بناشده‌باشد، ولي بيشتر مردم اين موضوع را درك نمي‌كنند›. آيا ما مطمئنيم كه جزء "بيشتر مردم" نيستيم؟
در آية دوم پدر يوسف به فرزندانش كه مشرك نبوده‌اند، مي‌گويد: ‹چيزي شما را از خدا بي‌نياز نمي‌سازد. همانا كه حكم تنها از آن خداست، بر او توكل‌كردم، و متوكلين بر او توكل‌مي‌كنند.

يعني ‹مقام توكل› به كسي نمي‌رسد جز آنكه آن را بيازمايد، با هر ديني و كيشي. بنابراين، ‹متوكّل› صفت ديگري ندارد و تنها يكتاپرستان واقعي به اين مقام مي‌رسند.

و نيز در ‹مناجات شعبانية› حضرت امير‌المؤمنين(ع) كه همة امامان نيز مي‌خوانده‌اند، به عبارت‌هايي توحيدي برمي‌خوريم كه آنها گفته‌اند تا ما يادبگيريم و خود آنها را جانشين خدا قرارندهيم. مسلّم است كه اين‌گونه دعاها و مناجات‌ها براي مشركين نيست،‌ بلكه براي ماست تا به شرك‌هاي كوچك و بزرگ دچار نشويم:
ان حرمتني فمن ذاالذي يرزقني و ان خذلتني فمن ذاالذي ينصرني
الهي ان عفوت فمن اولي منك بذلك
فقد جعلت‌الاقرار بالذنب اليك وسيلتي
و انا عبدك وابن عبدك قائم بين يديك متوسّل بكرمك

دقت‌كنيد و ببيند تفاوت از كجاست تا به كجا: ما وسيله را رسول خدا(ص) و اهل بيت مي‌دانيم؛ ولي خود ‹اهل بيت› به خدا مي‌گويند ما ‹اقرار به گناه› را وسيلة قرب تو قرارمي‌دهيم. آنها كه گناه نكرده‌اند، پس براي ما مي‌گويند. يا اينكه: من بندة تو و فرزند بندة تو هستم و از خود اختياري ندارم‌‌(خود را به تو واگذاشته‌ام) و كرم تو را ‹وسيله› قرارمي‌دهم.
چگونه كسي را وسيلة تقرب خدا قرار‌دهيم كه او خود را در برابر خدا بي‌اراده‌واختيار مي‌داند؟

        آية قرآن نيز چنين است:
يا ايهاالذين آمنوااتقواالله وابتغوا اليه‌الوسيله و جاهدوا في سبيله لعلكم تفلحون (مائده: 35)     
در اينجا نيز مي‌بينيم كه وسيلة قرب، بين تقوا، يعني ‹نهايت ايمان قلبي› و ‹كوشش در راه خدا› قرارگرفته‌است؛ و درست، جايگاهي را دارد كه معصوم فرمود: ‹اقرار به گناه›؛ يعني:
اول: تقوا، تصميم بر اينكه ديگر گناه نكنيم.
دوم: اقرار به گناهان گذشته تا دوباره به آنها بازگشت‌نكنيم، و اين مي‌شود «وسيله»، تا به اين وسيله، براي تقرب آمادگي‌پيداكنيم.
سوم: هنگامي كه آمادگي تقرّب را يافتيم، جهاد در راه خدا، به ‌دمي يا درمي يا قلمي يا قدمي، يعني عمل،‌ و نه سخن و عمل هم بدون نيت تقرب هباءمنثوراً است، هرچند جهاد در راه خدا باشد.

معناي «تولي و تبري» و ارتباط آن با «تقرب»:
تولي يعني دوست‌داشتن عترت رسول خدا(ص) و دوستدارانشان و تبري يعني دوري‌جستن از دشمنانشان و همة اينها براي خدا و نزديك‌شدن(تقرب) به اوست. 

 

خداوند در اين موارد چه مي‌گويد؟

سورة برائت: برائه من‌الله و رسوله الي‌الذين عاهدتم من‌المشركين(1) ان‌الله بري من‌المشركين و رسوله (3)
ترجمه:‌ دوري‌جستني از سوي خدا و رسولش نسبت به كساني از مشركين كه با آنان پيمان بستيد خدا و رسولش از مشركين دوري‌مي‌جويند(بيزارند).   

سورة بقره: الله ولي‌الذين آمنوا (257)        سورة آل عمران: الله ولي‌المؤمنين(68)

        از اين آيات نتيجه‌مي‌گيريم كه در قرآن كريم تبري از سوي خدا و رسولش نسبت به مشركين، و تولي باز از سوي خدا و رسولش نسبت به مؤمنين است و خدا و رسول در اين موارد جايگاه فاعلي دارند و نه مفعولي.

باز هم سورة برائت: و من الاعراب من يؤمن بالله واليوم الآخر و يتخذ ما ينفق قربات عندالله و صلوات‌الرسول الا انها قربه لهم سيدخلهم‌الله في رحمته ان‌الله غفور رحيم(99)
ترجمه: و از اعراب كساني به خدا و روز جزا ايمان مي‌آورند و آنچه را كه انفاق مي‌كنند، به عنوان تقرب نزد خدا و درودگفتن به رسول او مي‌گيرند. آگاه باشيد كه اين قربتي است براي آنان. به‌زودي خداوند آنان را در رحمت خود واردمي‌سازد. همانا كه خداوند آمرزندة مهربان است.
       
اين آيه حجت را بر همه تمام مي‌كند و انفاق(يعني يك كار عملي و از خود گذشتگي و نه فقط حرف‌زدن و ادعاكردن) را وسيلة تقرب نزد خدا(تنها نزد خدا) و تنها درود را براي پيامبر عظيم‌الشأن او اعلام‌كرده(حتي پيامبر اكرم را وسيلة قرب قرارنداده) و از اعراب باديه‌نشين و تازه مسلماني كه چيزي از اسلام نمي‌دانند، همين را به عنوان وسيلة قربت پذيرفته و به آنان قول دخول آنان در رحمت خود و آمرزش را مي‌دهد.

        براي آگاهي بيشتر از نظر قرآن‌كريم نسبت به «تقرب»، از آياتي كه پيرامون نوع قرباني‌كردن فرزندان آدم(ع) براي خداوند است، نيز برمي‌‌آيد كه تقرب فقط با كردار و نوع كردار است و نه به گفتار و پندار.

        پس بياييم به اين آيه گردن‌نهيم و مؤمن شويم تا خداوند وليّ ما باشد(1) و به غيرخدا تقرب نجوييم، هرچند آن ‹غيرخدا› رسول خدا باشد. زيرا رسول گرامي هم راضي به چنين تقربي نيست و نه نيازمند آن، كه اين روش مسيحيان است.
مسيحيان، كشيشان را وسيلة قربت قرارمي‌دهند و با اعتراف به گناه نزد آنان مي‌خواهند به خدا نزديك‌شوند. اين روش را خود كشيشان ابداع‌كرده‌اند. ولي ديديم كه اميرالمؤمنين اعتراف به گناه را تنها نزد خدا شايسته، و وسيلة تقرب  مي‌داند. و تاريخ شيعه گواه آن است كه ائمّة اطهار كسي را براي اعتراف به گناه نزد خود نپذيرفته‌، و هيچگاه خود را وسيلة قرب قرارنداده‌اند. پس ما بر چه مبنايي چنين مي‌كنيم؟

اشکال دوم: نیروی فوق الهی دشمنان!!
 لعن الله امه دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم التی رتبکم الله فیها(لعنت خدا بر امتی که دفع کرد شما را از مقامتان و زدود شما را از مراتبی که خداوند به شما داده بود.)
اگر گوییم این زیارت ساختگی است سخن بیهوده ای نگفته ایم. کسانی که این زیارت را ساخته اند چون هدفشان ایجاد ترحم نسبت به خاندان رسول خدا سلام الله علیهم اجمعین بوده است( که آنان هیچگاه نیازی به ترحم نداشته و ندارند) فراموش کرده اند که با این جمله ها مقام و توانایی دشمنان آنان را برتر از خداوند قلمداد کرده اند. شاید هم فراموش نکرده اند بلکه پیش خود گفته اند با این جمله ها رگ غیرت شیعیان به جوش میآید و فکر درست و نادرست بودن جمله ها را نمیکنند. چنانکه نتیجه درستی از اندیشه خود نیز گرفته اند که ما همواره گواهش هستیم.

چرا و چگونه؟
نکته اول
-   آیا اهل بیت علیهم السلام مقام یا مرتبه و منزلتی واقعی یا بالفعل و دنیوی داشته اند؟ اگر داشته اند چه بوده است که دشمنانشان از آنها گرفته اند؟!!
-   آیا اهل بیت علیهم السلام مقام یا مرتبه و منزلتی حقیقی یا بالقوه و الهی داشته اند؟ اگر داشته اند چگونه کسانی میتوانند چنین مقامی را از آنان سلب کنند(بگیرند)؟
مسلم است که:
-   آنان مقامی دنیوی نداشته اند که کسی بتواند از آنان بستاند یا نستاند(جز امام علی علیه السلام که چند سالی مقامی واقعی یافت و تا لحظه شهادت کسی از او نگرفت).
-   آنان مقام و منزلتی حقیقی و بالقوه داشته اند که خداوند به آنها داده و چیزی را که خدا داده باشد چه کسی جز خداوند میتواند بازستاند؟
نکته دوم
ازاله یعنی زدودن. و در زبان فارسی و عربی این واژه برای چیزهای کثیف و زائد به کار میرود مانند ازاله مو و نجاست و معمولا برای نیکان و نیکویی این واژه کاربردی ندارد. بنابراین سازندگان این زیارت یا فکر نکرده اند که کسی را از مقامی ازاله نمیکنند بلکه خلع میکنند و به کارگیری این واژه توهین به خاندان نبوت است. یا اینکه باز هم خواسته اند رگ غیرت شیعیان را به جوش آورند. وانگهی که هر کسی هم توانایی خلع کس دیگری را ندارد جز آنکه از او بالاتر یا قویتر باشد. در این صورت با بیان این جمله ها به خاندان عصمت و طهارت توهین کرده و نیز به خداوند شرک ورزیده ایم که زبان این زیارت قائل به آن است و دشمنان آنان را بالاتر و تواناتر از خداوند به حساب آورده است.

نکته سوم- سازندگان این زیارت به جای واژه طایفه و قوم که معنای گروه را میدهد واژه امت را به کاربرده اند که نشان میدهد آنان نه تنها در توانایی دشمنان اهل بیت بلکه در شمار آنان نیز غلو کرده اند.  

نکته چهارم- این زیارت مربوط به امام حسین(ع) است ولی جمله ها به یکباره رنگ اهل بیت میگیرند. و مصیبت امام حسین را که بانی آن طبق تاریخ وقایع عاشورا عبیدالله بن زیاد و مجریان آن شمر و عمر سعد لعنه الله علیهم اجمعین است  به دیگران وصل میکنند. گویی زمان عقده گشایی فرا رسیده است.
چرا ما کینه صحابه رسول خدا را به دل داریم ولی مولا علی نداشته است؟ اگر ایشان کینه خلفا را در دل داشت نام دو تن از فرزندان خود را ابوبکر و عثمان نمیگذاشت (که در واقعه کربلا در کنار برادرشان شهید شدند.) و فرزندان خلفا (محمدبن ابی بکر و عبدالله بن عمر) دوستان امام حسن و امام حسین نبودند.

تاریخ وقایع عاشورا را اگر بخوانیم و اندیشه کنیم بر باطل بودن بسیاری از عقاید خود پی خواهیم برد. پس ما چگونه شیعه علی هستیم که او کینه آنها را نه تنها در دل نداشته بلکه در عمل هم برای ما!! ثابت کرده که نداشته است ولی ما کینه آنان را در دل داریم و به آن عمل میکنیم. چگونه کسی که کینه عمربن الخطاب را در دل دارد می آید و مشاور او میشود!!؟ به گونه ای که به قول خود شیعیان پس از مشورت دادن عمر میگوید "اگر علی نبود عمر هلاک میشد". این نشان از آن دارد که او شخص منصفی هم بوده که در حالی که بر سریر قدرت نشسته به توانایی علی و ناتوانی خود اعتراف میکرده است. این را هم باید دانست که علی مرد حق است و هیچگاه منافقانه و ریاکارانه عمل نمیکند که بخواهیم این گونه کارهای او را توجیه کنیم.
پس:  برخی آگاهانه یا ناآگاهانه پیرو سیاست پیر استعمار(انگلیس) هستند و نان تفرقه افکنی را میخورند چون فکر میکنند نان دیگری برای آنان نیست.

منشأ زيارت
ممكن است گفته‌شود كه اين زيارت از خود ائمة معصومين واردشده. بحثي نيست؛ مي‌توان در اين زمينه تحقيق و كندوكاو صورت‌گيرد. ولي مي‌توان از هم‌اكنون گفت كه اگر زيارت معروفة عاشورا از معصوم رسيده باشد(به نوشتة مفاتيح از امام محمد باقر، ولي نه به صورتي كه مثلاً در مورد زيارت امام حسين در روز عرفه آمده و نقل‌قول مستقيم است؛ بلكه به‌گونه‌اي غيرمستقيم) بخشهایی که نقد شد و برخی بخشها که جای نقدشان اینجا نیست يقيناً از معصوم نيست كه دامان معصومين از اين گونه كژي‌ها و شرك‌ها پاك است.
تنها ما شیعیان ظاهری آنان هستيم كه يا از آنان خيلي عقب مي‌افتيم و يا از آنها جلومي‌زنيم؛ كه امام معصوم فرمود شيعه ما نه از ما عقب مي‌افتد و نه از ما پيشي‌مي‌گيرد. و نيز در ‹صلوات شعبانيه› که امامان شیعه از امام سجاد به بعد همه میخوانده اند تا به شیعیان بگویند آنچنان نشوید که اکنون شده ایم مي‌خوانيم: المتقدم لهم مارق والمتأخر عنهم زاهق واللازم لهم لاحق(‌پيشي‌گيرنده از آنان خارج از دين است؛ و پس‌مانده از آنان در هلاكت است؛ و همراه آنان به آنان مي‌پيوندد.)

 

چاره چيست؟

چگونه مي‌توانيم هم از ثواب زيارت عاشورا بي‌بهره نباشيم و هم شرك نورزيده‌باشيم؟
پاسخ آن است كه زيارت عاشوراي غيرمعروفه را كه در ثواب، برابر و هم‌ارز معروفه، و آسان‌تر از آن، و بي‌اشكال است، بخوانيم. براي اطمينان خاطر و آگاهي بيشتر به توضيح‌هايي كه در مفاتيح‌الجنان پيش از زيارت عاشوراي غيرمعروفه آمده‌است، رجوع‌كنيد.
در زيارت عاشوراي غيرمعروفه، چيزي ‌اغراق‌آميز و با افراط ‌وتفريط بيان‌ نشده، و هيچيك از اشكالاتي كه بر معروفة آن وارد است، بر غيرمعروفه وارد نيست. اين زيارت ممكن‌است از معصوم واردشده‌باشد.
وجود زيارت عاشوراي غيرمعروفه، گمان ما را نسبت به ساختگی بودن معروفه آن توسط ‹متقدمين لهم مارق› به یقین نزدیک مي‌كند. در اين زمينه دو استناد مي‌آوريم؛ يكي كلي مربوط به ‹متقدمين لهم مارق›(يا غلوكنندگان در امور شيعه) و استنادي ديگر از خود مفاتيح‌الجنان، كه مربوط به داستان ‹سيد رشتي› است، و براي تشويق به خواندن زيارت عاشورا از آن استفاده مي‌شود. در زير به آنها مي‌پردازيم:

 

الف ـ دكتر ‹مجيد معارف› در كتاب ارزشمند خود(2) آورده‌است: 

«به گفتة دانشمندان علم كلام، اصول اعتقادي غلات(جمع غلو يا از حدتجاوزكننده) را مي‌توان در موارد زير خلاصه‌كرد:

1.           الوهيت رهبر يا امام با اعتقاد به حلول جوهر نوراني الهي در امام يا رهبر

2. بداء 3. تشبيه 4. رجعت 5. تناسخ.

ضمناً اين گروه بعضاً به تحريف قرآن معتقدبوده و قرآن موجود را حجّت نمي‌دانسته‌اند. علاوه بر اين عقايد، غلات به دو مطلب ديگر نيز معتقدبوده و در مورد آنها بيش از حد پافشاري‌مي‌كرده‌اند، آن دو عبارتند از: علم غيب مطلق براي امام، و ديگر توانايي ايشان در تقسيم ارزاق و تعيين آجال بندگان آنان معتقدبودند كه معرفت يا محبت امام(ع) از انجام تكليف (شرعي) كفايت‌مي‌كند.

غلات از رهگذر غلو در شؤنات امامان و رهبران خود و عقايدي چون تشبيه و تناسخ، به تخريب عقايد پرداخته، و با اصل دين بازي‌مي‌كردند هشام‌بن حكم گويد از امام صادق شنيدم كه فرمود: ‹مغيره‌بن سعيد به‌طور عمد به پدرم دروغ‌بست. او كتب شاگردان خود را مي‌گرفت و شاگردان او با شاگردان پدرم اختلاط‌داشتند بنابراين آنچه از غلو در كتب و آثار شاگردان پدرم راه يافته‌است، همه از مجعولات مغيره‌بن‌سعيد است بسياري از آثار غلات توسط كارشناسان حديث شناسايي و دورريخته‌شده، اما هنوز آثار غلات كم‌وبيش در لابه‌لاي كتب حديث وجوددارد. با ملاحظة اين كتب، روشن مي‌گردد كه غلات، بيشتر در رشته‌هاي زير به جعل حديث اقدام‌كرده‌اند:
ـ فضائل ائمه: بخصوص طرح علم غيب، كارگزاري و دخالت در خلقت و انتساب برخي از معجزات و كرامات به آن بزرگواران.
ـ مسائل قرآني بخصوص: ادعاي تحريف و اسقاط آيات مربوط به ائمه، عدم حجيت قرآن موجود، تطبيق آيات با امامان و فضايل مبالغه‌آميز در قرائت سور.
ـ مسائل طبي،‌ شامل: شناخت امراض و بيان خواص خوراكي‌ها، داروها، و مسائل بهداشتي.
ـ مسائل اخلاقي، عبادي و ذكر ثواب‌هاي مبالغه‌آميز جهت كارهاي كوچك.
ـ مسائل كلامي و فلسفي از جمله: مسألة تشبيه، حلول و اتحاد روح، تناسخ،‌ و
امام صادق فرمود: ‹جوان‌هاي خود را از فتنة غلات برحذرداريد كه آنان را منحرف‌نكنند. غلات بدترين مخلوقات خداوندند. با دعاوي خود، بزرگي خدا را كوچك‌كرده و براي بندگان او ادعاي ربوبيت مي‌كنند مطابق قرائن ديگر، آن دو بزرگوار(صادقين: امام محمدباقر و امام جعفر صادق) خاطرنشان‌كرده‌اند كه غلات از جملة دروغگويان، جاعلان حديث و تحريف‌گران قرآن مي‌باشند.
        بخش ديگري از فعاليت‌هاي صادقين عبارت از تكذيب عقايد غلات و تصحيح عقايد شيعيان مي‌باشد. در اين مورد خصوصاً تلاش‌هاي امام صادق(ع) بسيار چشمگيربوده‌است، زيرا در زمان آن حضرت دامنة تبليعات غلات توسعه‌يافته و گروه زيادي در كوفه تحت تأثير آنان قرارگرفته بودند.
ضمناً وجود تقيه ـ در اغلب برخوردهاي اجتماعي ـ موجب‌شده‌بود تا غلات شيعه‌ ادعاكنند كه امام(ع) آنها را ظاهراً محكوم‌ساخته، ولي باطناً به آنان خوشبين است و طبعاً اين طرز تلقي، مشكل امام(ع) را در رابطه با جريان غلات در جامعة شيعه دوچندان كرده‌بود.
        در روايتي آمده‌است كه ‹سدير صيرفي› نزد امام صادق(ع) آمد و گفت: «قربانت‌گردم، شيعيانتان دربارة شما دچار اختلاف‌نظرشده، و در آن اصرارمي‌ورزند. گروهي گويند هرخبري كه امام براي هدايت مردم به آن احتياج‌دارد به گوشش گفته‌مي‌شود؛ و برخي مي‌گويند به او وحي‌مي‌شود. عده‌اي مي‌گويند به قلبش الهام مي‌گردد، و گروه ديگر معتقدند او در خواب مي‌بيند؛ و بالاخره بعضي مي‌گويند او از روي نوشته‌هاي پدرانش فتوامي‌دهد. كدام‌يك از اين نظرات صحيح است؟ امام فرمود: هيچ‌يك از اين سخنان صحيح نيست. اي ‹سدير› ما حجت‌هاي خدا و امناي او بر بندگانش هستيم و حلال و حرام او را از كتاب خدا مي‌گيريم».

ب ـ در حكايت سيد احمد رشتي يعني بازرگاني كه قصدحج‌كرده‌است، مي‌خوانيم كه 5/2 تا 3 ساعت مانده بود به صبح، همراه قافله، از محلي در تركيه امروزي براي ادامة سفر حركت مي‌كند. پس از طي سه‌ربع فرسنگ(چهارونيم كيلومتر)، هوا بد مي‌شود و از قافله عقب‌مي‌ماند. به تفكر مي‌نشيند و در نهايت تصميم‌مي‌گيرد كه به مبدأ بازگردد و با امكانات بهتر به سفر ادامه‌‌دهد.
يك مرتبه باغي را مي‌بيند و شخصي كه با بيل خود، مشغول رسيدگي به باغ است. او جلو مي‌آيد و به زبان فارسي از حال او مي‌‌پرسد، و او وضعيت خود را بازمي‌گويد. آن شخص او را توصيه به خواندن نافله مي‌كند، او شروع به خواندن مي‌كند. پس از مدتي مرد باغبان بازمي‌گردد و چون مي‌بيند مسافر هنوز آنجاست، وي را توصيه به خواندن ‹زيارت جامعه› مي‌كند. پس از مدتي باز مي‌گردد و چون هنوز مشكلش را حل‌نشده مي‌يابد، او را توصيه به خواندن زيارت عاشورا مي‌كند.
بار سوم كه مي‌بيند هنوز آنجاست، او را با خود مي‌برد و در راه با سه بار تأكيد به او و به شيعيان، مي‌فرمايند كه اين سه(نافله، زيارت جامعه و زيارت عاشورا) را انجام دهند. دست آخر آن شخص(اين حكايت در وصف ديدار با امام زمان عليه آلاف‌التحيه و‌السلام است.) او را به قافله مي‌رساند، در حالي‌كه تازه فجر طلوع‌كرده و همراهانش در حال وضوگرفتن بودند.

اگر این حكايت را با دقت بررسی كنيم متوجه میشویم که راه‌گم‌كرده، نمي‌توانسته زيارت عاشوراي معروفه را با آن طول و تفصيل خوانده‌ باشد، و آنچه پيش از اين از خواندن زيارت عاشورا معمول بوده، همان زيارت عاشوراي غيرمعروفه بوده‌است.

جالب اينجاست كه از همين حكايت مشخص مي‌شود كه ما شيعيان از دشمني بي‌رويه نسبت به اهل تسنن(به اصطلاح از بغض معاويه و نه از حب علي)، حتي به سخن امام زمان خود نيز توجه‌نمي‌كنيم و مانند موارد ديگر يا از ائمه اطهار جلومي‌زنيم و يا عقب‌مي‌افتيم:

مگر امام زمان به آن مرد سه چيز را توصيه نكرد؟ پس چرا به اولين دستور(نماز نافله) بي‌توجهيم، به دومين دستور(زيارت جامعه) كم‌توجهيم،‌ و به سومين دستور(زيارت عاشورا) بيش‌ از حد توجه مي‌كنيم؟
آيا دليلش جز اين است كه به نماز نافله بي‌توجهيم، زيرا كه اهل تسنن به آن بسيار پاي‌بندند، و به زيارت عاشورا بسيار پاي‌بنديم چون اهل تسنن آن را شرک آلود میدانند؟ مگر نخوانده‌ايم كه حضرت زينب سلام‌الله عليها در تمام دوران فاجعة‌ كربلا حتي يكي از نمازهاي نافلة خود را ترك‌نكرد؟ پس چرا علمای شیعه اهميت آن را گوشزد نمي‌كنند؟
برعكس، هنگامي‌كه به حج مي‌رويم، مي‌بينيم كه اهل تسنن كاري را مي‌كنند كه حضرت زينب مي‌كرد؛‌ يعني حتي دم در مغازه و حتي كنار بساط خود از نافله غافل نمي‌مانند!!

دين، بازيچة دست سودجويان

در طول تاريخ، دين همواره بازيچة دست سودجويان قرارگرفته‌است. هركس كه در دين تغييري ايجادكند، چه غلوكنندگان باشند، چه علي‌اللهيان باشند، چه دولت‌هاي  انگليس و روس و دين‌سازي‌شان باشد و چه هرگروه خودي و غيرخودي ديگري، تنها براي سود شخصي است كه با دين خدا و مردم بازي مي‌كند، و تنها راه مبارزه با آنان، كه در همة عصرها و نسل‌ها يافت‌مي‌شوند، اين است كه آگاهي مردم را نسبت به ترفندهاي آنان بيشتر كنيم؛ همچون صادقين سلام‌الله عليهما كه ديديم شيوة آن دو بزرگوار را.
آري بايد هشيارباشيم. با خواندن خبر پول‌ساز زير، نظر شما خوانندة عزيز نسبت به پيشنهاد ارائه‌شده مبني بر جايگزين‌كردن زيارت عاشوراي غيرمعروفه، به‌جاي معروفة آن، چه‌خواهدبود؟

زيارت عاشورا پرتيراژترين كتاب هفته شد.
زيارت عاشورا از انتشارات ناس در 300 هزار نسخه منتشرشد،‌ كه بيشترين شمارگان را داشت. (3) آيا فكرمي‌كنيد با اين گونه بازارهاي داغ و خوان‌هاي گسترده،‌ حرف حق مي‌تواند بر كرسي نشيند؟ خود اين نگارنده كه فكر نمي‌كند و تنها از روی احساس وظیفه این نوشته را نوشته است‌ و منتظر امام زمان مي‌ماند تا خود، حرف حق و خود حق را بر كرسي نشاند.


بازگشت‌ها:
(1)      در اين زمينه به گفتار ‹الله وليّ‌المؤمنين› بازگشت ‌شود.
(2)      ‹تاريخ عمومي حديث›، خلاصه‌اي از صص 292 تا 299
 (3) روزنامة شرق 19/6/83 ص 20


Friday, December 21, 2012

تو نمی فهمی، کوچولو

http://dambooli.files.wordpress.com/2012/08/daafd8b1db8cd987-db8c-daa9d988d8afdaa9.jpg?w=450 کوچولو، توی زندگی آدم بزرگ ها چیزهایی هست که توضیح دادنشون به کوچولوهایی مثل تو خیلی سخته و حتی اگه توضیحشون هم بدی تو نمی فهمی

تو نمی فهمی که وقتی ما قراره یه اجلاس تو تهرون داشته باشیم مجبوریم دویست تا بنز ضد گلوله بخریم که می شه دویست میلیارد تومن و سه هزار و پونصد تا اتاق برای مهمونامون کرایه کنیم و دیگه پولی نمی مونه که برای تو  اتاق اجاره کنیم پس تو فعلن توی چادر بخواب. تو اصلن می دونی دویست میلیارد چند تا صفر داره کوچولو؟

http://dambooli.files.wordpress.com/2012/08/da86d8a7d8afd8b1.jpg?w=450

تو نمی فهمی که سیاست خارجی خیلی برامون مهمه و وقت نداریم بیایم برای تو پیام بدیم. وقتی بشار اسد داره می ره پایین دیگه ما وقت نداریم به فکر تو کوچولو باشیم

http://dambooli.files.wordpress.com/2012/08/d8b1d988d8b2d986d8a7d985d987-d8acd988d8a7d986.jpg?w=450&h=320

تو نمی فهمی که چقدر ما آدم بزرگ ها زیارت رو دوست داریم و می خوایم به خدا نزدیک بشیم  و وقتی برای سر کردن با تو نداریم.

http://dambooli.files.wordpress.com/2012/08/d985d985d988d8aadb8c-d8afd8b1-d8add8ac.jpg?w=450&h=303

تو نمی فهمی که ما برای این که توی آمریکای جنوبی حیاط خلوت داشته باشیم نمی تونیم برای تو خونه بسازیم

http://dambooli.files.wordpress.com/2012/08/d8b3d8a7d8aed8aad985d8a7d986-d8b3d8a7d8b2db8c-d8a7db8cd8b1d8a7d986.jpg?w=450&h=382

آره آره می دونم بابا و مامانت مردن اما از اونا مهم تر برادران ما توی لبنان هستند که باید فعلن به اونا برسیم چون تو نمی فهمی این چیزا رو

http://dambooli.files.wordpress.com/2012/08/d8a8db8c-da86d8a7d8afd8b1.jpg?w=450

تو این چیزا رو نمی فهمی چون کوچولویی

http://dambooli.files.wordpress.com/2012/08/d981d8b1d8b2d986d8af-d8afd8b1-d8a2d8bad988d8b4-d9bed8afd8b1.jpg?w=450


شاید یه روزی برات بگم کوچولو اما تو الان نمی فهمی.

 

تا اطلاع ثانوی طنز نداریم
سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱

در 24 ساعت گذشته پنجاه پس لرزه کشور را لرزاند، بخش مهمی از این پس لرزه ها در منطقه ورزقان و اهر و آذربایجان و بخشی از آن در سایر نقاط کشور بود. از دیروز نشانه مرکز جهانی زلزله نگاری که تا دو درصد احتمال زلزله را همزمان با وقوع آن نشان می داد و تا دیروز صبح این احتمال به کمتر از نیم درصد کاهش یافته بود، مجددا احتمال زلزله بسیار شدید به احتمال 0.6 درصد اعلام شده است. فعلا همه جهان به جز حکومت ایران با زلزله زدگان کشورمان همدردی کردند. من هم بیشتر به موضوع زلزله می پردازم. نه اینکه موضوعی برای طنزنوشتن نیست، از قضا رفتارهای آقایان سراسر مسخره و باب طنز نوشتن است، ولی فی الواقع طنزنوشتن در شرایطی که مردم کشورم در فاجعه دست و پا میزنند سخت است. خبرهای زیر را بخوانید.
احمدی نژاد بدون تسلیت برای زلزله یک روز قبل از موعد به سفر مکه رفت.
احسان حدادی زلزله را تسلیت گفت و علی دائی برای کمک به زلزله زدگان به اهر رفت.
خامنه ای گفت: اوضاع کنونی اروپا سرانجام آن را به زمین خواهد زد.
آمریکا اعلام کرد شهروندان آمریکایی می توانند بدون نگرانی از تحریم کمکهای غذایی و دارویی برای زلزله زدگان ایران بفرستند.
ایران اعلام کرد به کمک های خارجی نیاز نداریم.
تیم امداد و نجات کشور ترکیه که برای کمک به زلزله زدگان آمده بود بازگردانده شد.
صدا و سیما همزمان با مرگ صدها نفر در زلزله برنامه خنده بازار پخش کرد.
مربی تیم کشتی فرنگی اعلام کرد از شنبه شادی ما تمام شد، در غم زلزله زدگان سهیم هستیم.
صدا و سیما خبر حمله یک پسربچه تگزاسی را به مادرش با چکش بارها اعلام کرد.
صدا و سیما خبر کشته شدن صدها کودک در زلزله را اعلام نکرد.
دیروز دولت اعلام کرد عملیات امدادرسانی تمام شد.
امروز پنجاه پس لرزه آذربایجان و پنج منطقه مختلف دیگر از ایران را لرزاند و تلفات گرفت.
رحیمی گفت: تا دو ماه دیگر مناطق زلزله زده را بازسازی می کنیم.
نماینده ورزقان گفت: امدادرسانی به زلزله زدگان ضعیف است.
تصاویر جعلی کشته شدن کودکی به عنوان قربانی مخالفان بشار اسد توسط رسانه های دولتی پخش شد.
صدا و سیما تصاویر صدها کودک قربانی زلزله آذربایجان را پخش نکرد.
مشائی و بقایی معاونان رئیس جمهور شب را در هتل سلطنتی عربستان می گذرانند.
مردم تبریز و ورزقان شب را در خیابان گذراندند.
خامنه ای برای 150 کشته در میانمار جلوی دوربین اشک ریخت.
خامنه ای برای 300 کشته در اهر و ورزقان یک کلمه هم سخنرانی نکرد.
احمدی نژاد دیروز گفت: انتظار داریم در مکه کینه ورزی ها کاهش یابد.
پاپ یاد قربانیان زلزله ایران را گرامی داشت.
هلال احمر کمکهای مردمی دریافت شده را تا دیروز توزیع نکرد.
دولت سویس آمادگی خود را برای کمک به زلزله زدگان اعلام کرد.
رئیس جمهور برای زلزله اعلام عزای عمومی نکرد.
قاسم رضایی کشتی گیر ایرانی مدالش را به نشانه همدردی به مردم زلزله زده اهدا کرد.
خامنه ای بیست و چهار ساعت پس از زلزله در یک پیام چهل کلمه ای تسلیت گفت.
کاخ سفید دوازده ساعت پس از زلزله به مردم ایران تسلیت گفت و آمادگی برای کمک اعلام کرد.

 

 

مداح(جالبه بخونیدش)


مداح
(جالبه بخونیدش)

... صحبت از حج به میان آمد که او( یک خانم مسن) گفت: ما پیش از انقلاب به حج رفتیم. پرسیدم واجب؟  گفت نه عمره...  چقدر خوب بود... چقدر ارزان بود. با چهل هزار تومن یک خانواده چهارنفره به مدت یک ماه هم حج رفتیم و هم کشورهای همسایه مثل سوریه و لبنان را گشتیم. پرسیدم آن موقع چه جوری به حج میرفتند مثل حالا بود؟ گفت نه ما یک ماشین نو از کویت وارد کرده بودیم. پیش خود گفتیم حالا که ماشین نوه دستجمعی به حج بریم. پسرداییم فهمید و قرارشد با او بریم. از راه ترکیه. ولی او که در ساواک کارمیکرد رفت تحقیق کرد و گفت از راه ترکیه ناامنه. خیلی از ایرانیها را لخت کرده اندو داروندارشون رو برده اند.(مقایسه کنید ببینید اکنون ترکیه به کجا رسیده و ما به کجا رسیده ایم.) اگر با ماشین برید من نمیام. ولی اگر با هواپیما برید من هم هستم. گفتیم حالا بلیت از کجا گیر بیاریم و او گفت اونش با من. قبول کردیم و او رفت و برای تمام افراد دو خانواده بلیت تهیه کرد. چون تو ساواک کار میکرد تونست ها...(پس زمان شاه هم پارتی بازی بوده. فکر نکنید فقط تو رژیم جمهوری اسلامی پارتی بازی هست). و چون چند بار از طرف ساواک به حج رفته بود(بازم فکر نکنید فقط تو جمهوری اسلامی این جوری شده) و راه و چاه را بلد بود ما هم از این بابت خوشحال بودیم.
من که دیدم او چند بار بدون هیچ ابایی از ساواکی بودن پسردایی خودش صحبت میکنه تعجب کردم و گفتم حالا این آقای ساواکی کجا هست؟ چکار میکنه؟ خیلی راحت جواب داد: الان مداحه. تعجب من بیشترشد. پرسیدم مداح؟!! گفت بله. گفتم مگر در سفرهای حج زمان شاه ساواکی ها هم مداحی میکردند؟ گفت نه بعدا یادگرفت... پس از انقلاب. پرسیدم آخه چطور؟ مگر کسی او را نمیشناخت؟ گفت اوایل انقلاب همسایه ها که میشناختنش اذیتش میکردند و او چون کاری بلد نبود خانه نشین شد. پس از مدتی خانه خودشو عوض کرد و جای دیگری رفت که نمیشناختنش. با رفتن به مجالس عزاداری و این طرف و آن طرف(لابد سر قبر مرده ها)کم کم مداح شد. تو مجالسش هم هیچگاه زعمای قوم رو دعا نمیکنه.
در این موقع من به یاد یکی از هم دوره ای های دانشگاهم افتادم که سنش از همه بیشتر بود و تنها چیزی که به قیافه گنده ش نمیخورد دانشجو بودن و درس خواندن بود. آن هم در رشته ما(باز هم فکر نکنید فقط تو جمهوری اسلامی سهمیه هست آن موقع هم برای رشته های بودار سیاسی مثل جامعه شناسی - البته نه پول درار مثل حالا سهمیه ای از افرادی که خودشان در نظر داشتند از سازمان های مختلف قرارمیدادند). او هر سال اتومبیل پیکان سفیدش رو نو میکرد. وقتی نو میکرد یک جعبه شیرینی به کلاس میآورد تا همه بخورند. بعد فهمیدیم که او ساواکی است و مسؤول موتوری بخشی از ساواک. ولی بچه ها به او عادت کرده بودند و نمیتوانستند او را طرد کنند. او هم از این موضوع بدش نمیآمد.
وقتی انقلاب پیروز شد و دانشگاه باز شد دیگر کسی او را ندید. بعدها روزی یکی از دانشجویان هم دوره به من گفت فلانی را در خیابان گرگان(نزدیک محله شان. چون یک بار برای مجلس ترحیم پدرش به آنجا رفتیم) دیده است که داد میزده و مسافر جمع میکرده یعنی مسافرکش شده بود(چون مثل اون یکی کار دیگری بلد نبود). باز هم خدا پدرشو بیامرزه که نرفت مداح بشه. به قیافش خیلی میخورد که مداح بشه. چون هم شکم گنده بود و هم موهاش زیاد و کمی فر مثل خیلی از مداحان. که نمیدونم چرا بیشترشون در این زمونه این جورین.
به او گفتم ما هم چنین کسی را در دانشگاهمان داشتیم ولی او مداح نشد و مسافرکش شد. پس:
وقتی مداحی شغل شود برخی بیکاران از جمله ساواکیان هم مداح میشوند.
18/10/83
دستکم برخی از مداحان را بهتر بشناسید:
به تازگی در یوتیوب به یک فایل صوتی برخوردکردم که از آن میشد و میشود فهمید برخی مداحان مشهور تهران و نوچه ها و دوستان و دوستدارانشان دور هم جمع شده اند و یکی از آنها که واقعا هنرمند است و سن و سالی هم از او میگذرد(چون مسائل پیش از انقلاب را به یاد دارد) جوکهای بسیار رکیک و مستهجن و در عین حال بسیار خنده آور را که محور بیشترشان مداحان و تعزیه گردانها و منبریها و آخوندها هستند چنان هنرمندانه تعریف میکند که هرکس گوش داده انزجار خود را از این طیف ابراز داشته است.
من از اظهار نظر درمانده ام و تنها میتوانم بگویم اگر این فایل ساختگی نباشد(که بسیار بعید است) عفت کلام و پاکیزگی زبان نه تنها در هر دین و آیینی بلکه در هر مرام و مسلکی بسیار ارزشمند است و این نوع دریده گوییها که بوی ناسپاسی به خداوندی را میدهد که نعمت سخن گفتن را به آدمیان ارزانی داشته بویژه آنگاه که در جمع عمومی(و نه در یک محفل چندنفری) بیان شوند تنها و تنها از آدمهای بسیار کثیف برمیآید. و پرسش این است که چگونه این افراد بسیار کثیف میتوانند مدح آدمهای والایی همچون حسین بن علی را بر زبان جاری سازند؟ از این گذشته آیا همان نوچه ها و اطرافیانشان گمراه یا سردرگم نمیشوند؟
نوحه گر باشد مقلد در حدیث            جز طمع نبود مراد آن خبیث
   نوحه گر گوید حدیث سوزناک          لیک کو سوز دل و دامان چاک
       از محقق تا مقلد فرقهاست              کین چو داوود و آن دیگر صداست
منبع گفتار این سوزی بود              و آن مقلد کهنه آموزی بود
مثنوی دفتر دوم ب: 4/491
20/9/91 - احمد شماع زاده

Monday, December 17, 2012

آوای "اوستا" و ندای "قرآن"


آوای اوستا و ندای قرآن
کنار آرامگاه یک ایرانی والا
( هما گرامی – فره‌وشی )


شرح حالی از زنده نام، دکتر بهرام فره‌وشی

روزی که بر نوشته است
این شیشه را بر سنگ می‌زنند
آن‌گونه می‌زنند کاین خرده‌شیشه‌ها
الماس می‌شوند; آنگاه تو:
زنده خواهی مرد ، یا مرده خواهی زیست؟
(بهرام فره‌وشی)


بهرام فره‌وشی، به سال 1304 شمسی دیده به جهان گشود .پدرش از دانشمندان عصر خود بود و ملقّب به «مترجم همایون». وی از اولین پایه‌گذاران مدارس ایران بود و هر چند گاهی، تأسیس مدرسه‌ای به عهدهء او گذاشته می‌شد . به شهرستانی می‌رفت، مدرسه‌ای تأسیس می‌کرد و بعد از گذران کارهای فرهنگی آن برای تأسیس مدرسه‌ای دیگر به شهرستانی دیگر می‌رفت . بدین ترتیب دکتر فره‌وشی دوران کودکی و تحصیلات ابتدایی و متوسطهء خود را در شهرستان‌های مختلف به پایان رسانید .پس از آن در تهران دورهء لیسانس زبان فرانسه را در دانشسرای عالی سپری کرد . سپس برای دست یافتن به کلاس‌های استاد پورداوود در رشتهء ادبیات فارسی نام‌نویسی کرد. استاد خود در باره چگونگی نام‌نویسی در رشتهء ادبیات فارسی و ادامهء تحصیل خود در پیش گفتار کتاب «گاثاها» چنین می نگارد :

من با نوشته‌های پورداوود از کودکی آشنا بودم، زیرا در میان کتاب‌های پدرم دو مجلد یشت‌های پورداوود را خوانده بودم و داستان‌های پهلوانی‌های شکوه مند این کتاب و نیایش‌های آن در همان زمان بر دلم نشسته بود و همواره در دل داشتم که استاد بزرگوار را ببینم. روزگاری گذشت و من در رشتهء زبان‌های خارجی درجهء لیسانس گرفتم، پورداوود در آن زمان انجمن ایران‌شناسی را پدید آورده بود و شب‌ها در انجمن درس می‌داد. به آنجا رفتم و نام نوشتم. دیدن چهرهء استاد و درس‌های او شور دیرین را در من برانگیخت. سراغ درس او را در دانشگاه گرفتم، گفتند در دورهء ادبیات فارسی تدریس می‌کند.کمر همت بربستم ودرجستجوی درس او دوباره در رشتهء ادبیات فارسی نام نوشتم ولی به او دست نیافتم . بعدها استاد به من گفت که عمداً درس‌های او را در دورهء لیسانس حذف کرده بودند. او فقط در دورهء دکترای ادبیات فارسی چند ساعتی درس داشت و سخت رنجیده بود. برای رسیدن به درس‌های او دورهء ادبیات فارسی را به پایان بردم و سرانجام در دورهء دکترا به آن گنجینهء بزرگ ایرانی دست یافتم .

بدین ترتیب، استاد به اخذ دکترا نایل شد. زنده یاد پورداوود، اشتیاق و استعداد دکترفره‌وشی را تشخیص داده بود. همین اشتیاق به کسب علم و دانش و انتشار کتاب‌های ویژهء تمدن و فرهنگ ایران بود که وی را برانگیخت تا چاپخانهء آتشکده را دایر کند. پس با پشتکار و پایمردی چاپخانه را دایر نمود و چند جلد از آثار استاد پورداوود را به چاپ رساند که عبارت بود از: دو جلد یشت‌ها، دو جلد یسنا، ویسپرد، گاثاها، یادداشت‌های گاثاها و جلد یکم از فرهنگ ایران باستان .
به سال 1336 برای گذراندن دورهء ایران‌شناسی عازم پاریس شد و به اخذ درجهء دکترای تمدن و زبان‌ها و ادبیات ایرانی هم نایل گشت. پس از آن به سویس رفت و به مطالعه در لهجه‌های ایرانی در دانشگاه برن پرداخت. در این دوران پُر تکاپوی آموزش و تحصیل، از محضر استادانی بسیار برجسته که در دانش زبان‌ها و تمدن و دین‌های ایران باستان از سرآمدان و نامداران بودند برخوردار بود . حدود شش سال بعد، به سال 1341، با گنجینه‌ای سرشار از علم و دانشی بیشتر به ایران بازگشت و به تدریس در دانشگاه تهران مشغول شد . مدت بیست سال به آموزش زبان‌های اوستایی، پارسی باستان، پهلوی، اساطیر ایرانی، خط‌های باستانی، لهجه‌شناسی ایرانی و تمدن ایران کهن پرداخت . دکتر فره‌وشی عشق و علاقه به علم و دانش و تألیف کتاب را همسان با عشق و علاقه به خانواده و اطرافیان خود می‌دانست. او با مهری بی‌پیرایه با همه کسانی که در گردش بودند رفتار می کرد ونماد کامل «درخت هرچه پربارتر است سر به زیرتر است» بود. شعاع مهر او در ابعاد گوناگون روشنایی‌بخش زندگی اطرافیانش بود . بُعد دیگراستاد بعد سپاس گزاری و قدرشناسی بود. همان‌گونه که در مقدمهء کتابهایش نمایان است، استاد از هر فردی که کوچک ترین کار و کمکی به اوکرده باشد تشکر و سپاس داشت. او در مقدمه‌ همه کتاب هایش، بدون استثنا از همسرش برای مهربانی‌ها و مراقبت ها قدردانی کرده‌، حتی درمقدمهء کتاب /نامه‌های شگفت‌انگیز/ از کشیشان فرانسوی در دوران صفویه و افشاری ، از دخترش نارگل که روخوانی نمونه‌ها را به عهده داشته تا به پدر در بستر بیماری یاری کند، تشکر کرده‌است . خانم فره‌وشی می‌گوید: « هرگز ذره‌ای کینه و دشمنی در وجودش ندیدم، او دشمن نداشت، به همه عشق می‌ورزید، همه بدی‌ها را به نیکی پاسخ می‌گفت، به این طریق همه را به خود جذب می‌کرد .
از سمت‌ها و مقام‌های ایشان: مدیریت عامل مرکز ایرانی تحقیقات تاریخی، مدیریت برنامهء ایران‌زمین در تلویزیون ملی ایران، مدیریت بخش پژوهشی ایران زمین در تلویزیون ملی ایران و همچنین عضویت در کنگره‌های گوناگون ایران‌شناسی بوده است. استاد فره‌وشی عضو همیشگی و افتخاری آکادمی تیبرینا در ایتالیا نیز بود .
بهرام فره‌وشی ایرانی والایی بود که نزدیک به نیم قرن زندگی خود را در خدمت گسترش فرهنگ ایرانی گذراند . وی در کار پژوهش و تحقیق و نوشتن، دقیق و پر وسواس بود. نوشته‌هایش اگرچه مبتنی بر تحقیقات چندین و چند ساله بود ، به زبانی ساده و بسیار روان بیان می‌شد. نثری روان و شیوا و گیرا داشت و خواننده را به دنبال خود می‌کشید.
از ترجمه‌های اولیه ایشان باید از ترجمهء روبنسن کروزوئه، و ترجمهء ترانه‌های شرقی نام برد . کتاب هنرایران در دوران پارتی و ساسانی، اثر گرانقدر پروفسور گیرشمن را نیز دکتر فره‌وشی با ترجمه‌ای دقیق و استادانه از فرانسه به فارسی برگردانده است. تألیف /فرهنگ پهلوی/ در دو مجلد ( فارسی به پهلوی و پهلوی به فارسی) دیگر کار سترگ و عظیم استاد است که زمانی طولانی، نزدیک به بیست‌وچند سال از عمر وی، صرف فراهم آوردن یادداشت ها و تألیف آن شد. از آثار دیگر استاد باید از ترجمهء /کارنامهء اردشیر بابکان/ نام برد که از پهلوی به فارسی ترجمه شده است . از دیگر آثار ایشان باید از /واژه‌نامهء خوری/ نام برد که تحقیقی مدون است در زمینهء بررسی لهجهء مردم «خور» و «بیابانک». دیگر، ترجمهء کتاب ششم دینکرت و تألیف دیگر، علل سقوط ساسانیان است که به زبان فرانسه نوشته شده است . کتاب جهان فروری مجموعه‌ای است محققانه درباره فروَهْر و مسایل مربوط به آن، جشن‌های ایرانی: «مهرگان، نوروز، سیزده به در، چهارشنبه‌سوری» و مسایل گوناگون سنت وفرهنگ ایران .
استاد فره‌وشی در 8 خرداد سال 1371 در 66 سالگی در سن‌خوزهء امریکا به جهان مینو شتافت. یادگاران استاد، همسر ایشان خانم هما گرامی و سه فرزند ایشانند به نام‌های میتریدات، سورنا و نارگل .
28 خرداد 1371 روز خاک سپاری دکتر بهرام فره‌وشی دربهشت زهرا بود. درآن روز جمعی از هواخواهان و دوستداران مسلمان ایشان به همراه قاری قرآن در یک سو، وجمعی از هواخواهان ، دوستداران و مریدان زرتشتی وی، به همراه موبد زرتشتیان در جانب دیگری از آرام گاه وی شرکت جسته و هر یک مراسم مذهبی خاص خود را انجام می‌دادند . هر گروه می خواست به رسم خود بهرام فره‌وشی را بدرود گوید . شگفت لحظه‌ای بود که
هم ‌آوای اوستا و هم‌ آوای قرآن بر بالای سر بزرگ مردی شنیده می شد که عمر خود را وقف فرهنگ ایران کرده بود:
چنان با نیک و بد  خوکن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند.

یادش گرامی و نامش به مینو جاودان باد. 

این هم استوار چامه ای از همسرش هما گرامی


ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی …


گفتی شتاب رفتن من از برای توست
آهسته تر برو که دلم زیر پای توست
با قهر میگریزی و گویا که غافلی
آرام سایه‌ای همه جا در قفای توست
سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم
در این سری که از کف ما شد هوای توست
چشمت رهم نمیدهد به گذر گاه عافیت
بیمارم و خوشم که دلم مبتلای توست
خوش میروی به خشم و به ما رو نمیکنی
این دیده از قفا به امید وفای توست
ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی؟
رفتی، بسوز، این‌همه آتش سزای توست
ما را مگو حکایت شادی که تا به حشر
ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
بیگانه‌ام ز عالم و بیگانه‌ای زما
بیچاره آنکس که دلش آشنای توست
بگذشت و گفت این به قفس افتاده کیست
این مرغ پرشکسته محزون همای توست